تبلیغات
ஜღدلــــ♥نــــوشــتــهــ هـــــایــــــ مـــــاـღஜ - چه بسا خزعبلات...
شب را با امیدی واهی، به امید صبح روز فردا سر بر بالین می گذاریم
طوری شده ایم که دیگر شب ها تا نیمه های ان بیدار نیستیم
سر که بر بالین می گذاریم و پلک ها را که بر روی هم می گذاریم، غرق می شویم در دنیای اوهام

خانه هایمان رنگ شاد ندارد 
عکس هایمان سفید و سیاه اند

روزمان را با رخوتی استفراغ آور آغاز می کنیم و با کارهای تکراری همیشگی می گذرانیم
می گذرانیم تا شب شود و می گذرانیم تا روز شود
همانند عروسکی کوکی

دیگر لذت نمی بریم از آواز سحرگاهی پرنده ای

می رویم و می رویم بی آنکه مقصدی بشناسیم
شاید هم مقصدی نداریم

عصبانی هستیم
در خیابان، پشت فرمان، در جاده، پشت میز

قند خونمان پایین آمده
شاید هم قند هایمان مصنوعی و تقلبی اند

زخم می زنیم و چسب زخم نه
گاهی خود زخمیم

خم شدن پیش هر کسی برایمان آسان شده

بد شده ایم
خیلی بد
خیلی بد تر از آدم بد های قصه های کودکی هامان

خوش بود آن روزگاری که چاقو زدن به سینه ای جرم بود
جرمی هم وزن با دزدی
یا شاید هم خود دزدی بود
دزدی روح، دزدی لحظه لحظۀ صاحب آن سینه ، دزدی لبخند از لبانش

زندگی هامان پر شده از خالی
از شاید ها
دوراهی ها
و تردید ها

فکری باید کنیم به حال خویش
و به حال دنیای خویش

همین طور خود را سپرده ایم به روزگار
تا با چرخشش، ما را نیز زیر و رو کند



تاریخ : جمعه 5 شهریور 1395 | 11:05 ب.ظ | نویسنده : ღ fati sh ღ | آرشیو نظرات
[cb:post_like]
.: Weblog Themes By Theme98.com :.

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس